عاشقانه

تنها نقطه اشتراکم با اون این بوده که من عاشق او بودم و او هم عاشق او

زیبا ترین رویای شب های من

ای مهربونم

چقدر دلم می خواد این روزا باشی کنارم

دوست داشتنی ترینی توی دلم

عزیز جونم

می ترسم بی تو طاقت نیارم

مثل تو دنیا کمه

دوست دارم همیشه عاشقت بمونم

 

 

 

لعنت به تو ای دل.......اون وقت که باید بروی جا می مانی جایی که جایی نداری.......

 

 

 

 

گریه شاید یه نیازه.......تا قلبم با غم بسازه.......

 

 

 


نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390 ساعت 07:54 ب.ظ توسط |نظرات

کاش اون لحظه که یکی ازم می پرسه:حالت چطوره؟؟

 و من در جواب میگم خوبم...

کسی باشه که محکم بغلم کنه

و آروم تو گوشم بگه که:می دونم خوب نیستی....!!!

 


نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن 1390 ساعت 10:04 ب.ظ توسط |نظرات

مرد از راه می رسه
ناراحت و عبوس
زن:چی شده؟
مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)
زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!
مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه ....

لبخند می زنه 
زن اما "می فهمه"مرد دروغ میگه:راستشو بگو یه چیزیت هست
تلفن زنگ می زنه
دوست زن پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن
مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره 
زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم.شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!
مرد داغون می شه
"می خواست تنها باشه"
...............................................................................
مرد از راه می رسه
زن ناراحت و عبوسه
مرد:چی شده؟
زن:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)
مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش
زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه دو قطره اشک می ریزه
مرد اما باز هم "نمی فهمه"زن دروغ میگه.
تلفن زنگ می زنه
دوست مرد پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن
(زن در دلش خدا خدا می کنه که مرد نره )
مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!
زن داغون می شه
"نمی خواست تنها باشه"




خوب من چیکار کنم وقتی نمیدونم چی خوبه و چی بد

نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن 1390 ساعت 01:13 ب.ظ توسط lovelyscorpion |نظرات

دلتنگ کودکی ام هستم!

یادش بخیر...

قهر می کردیم تا قیامت ، و لحطه ای بعد قیامت می شد...


نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن 1390 ساعت 09:51 ب.ظ توسط |نظرات

دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک
دچار آبی دریای بیکران باشد ...

سهراب


نوشته شده در پنجشنبه 29 دی 1390 ساعت 03:02 ب.ظ توسط |نظرات

زندگی گل سرخی است كه گلبرگهایش خیالی و خارهایش واقعی است
نوشته شده در دوشنبه 26 دی 1390 ساعت 07:53 ب.ظ توسط |نظرات

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد
نوشته شده در یکشنبه 25 دی 1390 ساعت 12:08 ب.ظ توسط |نظرات

زیرباران میروم

و هم نوا با گریه های اسمان می گریم

تا کسی اشکهای مرا نبیند

به زیر باران میروم

وفریاد می زنم تا صدای فریادم با فریاد اسمان یکی شود

به زیرباران می روم

تا ناله های دلم با ناله های باد یکی شود

وکسی شاهد شکستن روح خسته ام نباشد

به زیر باران میروم و

تکیه به همان درخت بید مجنون کنار جاده که یادگاری هایمان را روی ان می نوشتیم

به انتظارت خواهم ماند

باران که می اید

گوش می سپارم

تکه تکه ترانه های کهنه را کنار هم می چینم

وهمیشه به همین حقیقت تلخ میرسم

تودیگر به سراغم نخواهی امد





نوشته شده در پنجشنبه 22 دی 1390 ساعت 02:14 ب.ظ توسط lovelyscorpion |نظرات

چه کسی فهمید درد دلم را در آن شب بارانی

چه کسی دید اشکهای مرا در زیر قطره های باران

چه کسی شنید صدای ناله دلم را ، 

چه کسی حس کرد سردی دستهایم را

هیچکس نبود در آنجا ، من بودم و یک دل تنها

غمها مرا رها نمیکنند، غصه ها مرا صدا میکنند ،

 تنهایی مرا در میان خودش میگیرد 

حس میکنم بغض ، گلویم را میفشارد و قلبم تند تند میتپد

                                  به عشق تو میتپد ، از دلتنگی تو اینگونه پریشانم

نمیدانم چاره ی کار چیست ، وقتی دلت با من نیست

نمیدانم دردم را به چه کسی بگویم ، وقتی همزبانی نیست

چه کسی فهمید خیسی چشمهایم به خاطر چیست،

آن شعر تلخی که بر روی آن کاغذ خیس نوشته شده از کیست!

چه کسی شنید صدای فریاد مرا در زیر باران ، 

فریادی که گویا تنها ، خدا بود که شنید،

 حال مرا که دید ، از پریشانی من گریست.

                چه کسی فهمید من چه میخواهم ، از کجا آمده ام و در جستجوی چه هستم.



نوشته شده در پنجشنبه 8 دی 1390 ساعت 01:13 ب.ظ توسط lovelyscorpion |نظرات

گاهی وقت ها

چه قدر ساده عروسک می شویم

نه لبخند می زنیم

نه اشک می ریزیم

نه شکایت می کنیم

فقط احمقانه سکوت میکنیم...!


نوشته شده در سه شنبه 6 دی 1390 ساعت 01:23 ب.ظ توسط |نظرات


                                                      اگر باران بودم 
انقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم 
اگر اشک بودم
 مثل باران بهاری به پایت می گریستم
 اگر گل بودم
 شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم
 اگر عشق بودم
 آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم
 ولی افسوس 
که نه بارانم
 نه اشک 
نه گل 
و نه عشق
 اما هر چه هستم
 دوستت دارم 





♥تولدت مبارک♥





نوشته شده در سه شنبه 29 آذر 1390 ساعت 12:00 ق.ظ توسط lovelyscorpion |نظرات

هم آغوش …
در آغوشم بگیر …
آن چنان خسته ام
که حتی افقهای نگاهم نیز گم می شود
در این هوای دلگیر
مرا محکم بفشار …
برای زندگی تهی از هیجانم مرا محکم در آغوشت بفشار …
به من ببخش نوازش دستت را
با تصنیف دوستت دارم لبهای شیرینت
و مرا نوازش بده در این روزها
با یاد دلنشینت …
بگذار من نیز
تو را در اغوش گیرم …
و لب بر لبهای تو گذارم

نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر 1390 ساعت 01:13 ب.ظ توسط lovelyscorpion |نظرات

چشماتو ببند آروم

دستاتو به من بسپار

فرصت بده عاشق شم

لبخند بزن یک بار

از وقتی طلوع کردی

غرقم تو هوای تو

فرصت بده این خورشید

پرپر شه به پای تو

آغوش تو دنیامه

ناز دونه

گل بادوم

سرمام رو تحمل کن

آروم بخواب اروم

با تو همه تکراره

بیداری آتیشم

اما بدونه تو

هر ثانیه کم می شم


نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390 ساعت 01:09 ب.ظ توسط |نظرات

خوشیختی را دیروز به حراج گذاشتند.....حیف من زاده ی امروزم......خدایا!جهنم فرداست....پس چرا امروز می سوزیم؟؟؟؟؟


نوشته شده در جمعه 4 آذر 1390 ساعت 01:15 ب.ظ توسط |نظرات

اگر خیلی مهربان شود ،
ورق می زند.
ولی اغلب،

آدم را مچاله می کند،
روزگار……..!


نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 02:24 ب.ظ توسط |نظرات

بیوگرافی ونوس:

نام:گمنام

نام خانوادگی:بازنده

شماره شناسنامه:دو صفحه بی مفهوم

محل صدور:دنیای فراموش شدگان

تولد:محراب غم

تاریخ تولد:روزی که چشمانم به چشمان یار افتاد

نام مادر:فرشته مهربان

نام پدر:سنگ صبور

وطنم:غربت

مدرسه:زندان

شغل:عاشق

جرم:به دنیا آمدن

محکومیت:زندگی کردن

آدرس:تنها کوچه ای که خلوت تنهاییم بود


نوشته شده در سه شنبه 24 آبان 1390 ساعت 08:47 ب.ظ توسط |نظرات

کالین ویلسون که امروز نویسنده ی مشهوری است،وسوسه ی


خودکشی راکه در شانزده سالگی به او دست داده بود،چنین توصیف میکند:

وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه ی زهر را برداشتم....

زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم،غرق تماشایش شدم،رنگش را نگاه کردم
و مزه ی احتمالی اش را در ذهن ام تصور کردم.سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم، و
بویش به مشامم خورد، در این لحظه، ناگهان جرقه ای از اینده در ذهنم
درخشید..... و توانستم سوزش ان را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد
شده در درون معده ام را ببینم. احساس اسیب ان زهر ان چنان حقیقی بود که
گویی به راستی ان را نوشیده بودم.سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام.
در طول چند لحظه ای که ان لیوان را در دست گرفته بودمو امکان مرگ را مزه مزه میکردم،با خودم فکر کردم:اگر شجاعت کشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.

نوشته شده در جمعه 13 آبان 1390 ساعت 02:14 ب.ظ توسط lovelyscorpion |نظرات

سلام
اینبار چیزی پست نداشتم بذارم گفتم یکم از خودم بنویسم
شاید اصلا حوصله خوندن نداشته باشید ولی مینویسم
اره
خوشم میاد خوب گرفتید
هروقت یه مشکلی برام پیش میاد پست از خودم میذارم
اینبارم  یه مشکل خوشگل دیگه به کلکسیون مشکلاتم اضاف شده
واقعا نمیدونم،موندم، ایا دیوانه شدم که با اینهمه مشکل دم نمیزنم یا خیلی قوی شدم که مشکلام نمیتونند کمرما خم کنند؟
گاهی به همه چیز کافر میشم و گاهی کسیا جز خدا کنارم نمیبینم
ولی اینبار دیگه دارم حس میکنم که خدا از امتحانم گذرونده و داره مجازاتم میکنه

ازتون خواهش میکنم برام دعا کنید زودتر مشکلاتم حل بشه
خدایی دیگه نمیفهمم چیکار میکنم
تو ظاهر همه فکر میکنند یه ادم بی دردم و همش میگن خنده هات که گوش اسمونا کر میکنه تو دیگه چه مرگته ناشکری میکنی
ولی نمیدونند که دنیای دردم و به حال زار خودم میخندم
اصلا نمیپرسن اینجوری شده حالت ،دیوونه شدی ،دردی داری، یا ازسر بی دردیه

از دار دنیا یه دوست خوب دارم که دلم نمیاد باهاش درددل کنم چون میدونم اونم فقط ناراحت میشه و کاری از دستش بر نمیاد
برام دعا کنید
برام دعا کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 8 آبان 1390 ساعت 01:13 ب.ظ توسط lovelyscorpion |نظرات

نمیتوانم لحظه ای دور شوم از تو ، درک کن چه حسی دارم ، همیشه میمانم مال تو…
کاش میشد سهم من از با تو بودن تنها آرامش و عشق باشد نه دلتنگی و انتظار…
هر گاه نیستی و دلتنگ توام نامت را در دلم زمزمه میکنم ، اینگونه است که آرام میشوم ، دلم را راضی میکنم و اینگونه روزهای دلتنگی را سر میکنم
دلم به سوی آسمان دلتنگی پر میکشد در میان میگیرد یاد تو را ، درد دل میکند با خاطره هایت ، تکرار میکندحرفهایت ، حرفهایی که تو همیشه با دلم در میان میگذاری …
نه عزیزم نمیتوانم لحظه ای دور شوم از تو ، نشسته ام بر روی ابرهای خیالت ، و در رویاهای تو سیر میکنم آسمان دلتنگی ام را….
نه عزیزم نمیتوانم لحظه ای در فکر تو نباشم ، هیچگاه فکر نکن که در حال فراموش کردن تو باشم
درست است که روزها میگذرد، چه زود آسمان تاریک امشب ، روشنی فردا میشود اما نمیگذرد ، نمیگذرد ، نمیگذر هیچگاه آن عشقی که در قلبم نسبت به تو دارم ، تمام نمیشود ، تمام نمیشود ، تمام نمیشود هیچگاه آن احساسی که به تو دارم…
هر چه دوست داری از من بخوا جز فراموش کردنت ، اگر میخواهی بروی برو اما من هستم ، آنقدر میمانم تا ماندنم مرا یاری کند ، تا دوای عشقت مرا درمان کند…
میمانم و میمانم تا لحظه مرگم ، آنقدر عاشقت میمانم تا لحظه از دنیا رفتنم قصه عشق مرا بنویسند…
نه عزیزم به این خیال نباش که روزی سرد شوم ،جانم را از من بگیرند با تو دوباره زنده میشوم ،دنیا را از من بگیرند با تو دوباره صاحب دنیا میشوم ….
هیچگاه نمیتواند کسی تو را از من بگیرد، میدانی که قلبم بی تو میمیرد،تو در قلبمی و هیچگاه دنیای عاشقانه من نمیمیرد….

نویسنده :» مهدی لقمانی 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 7 آبان 1390 ساعت 08:20 ب.ظ توسط lovelyscorpion |نظرات

سخت ترین دیدار....

 دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش دادی

 یه قلب زخمی برات یادگار بذاره

 و تو نگاهش کنی و باز مثل روزه اول دلت بلرزه

 و حس کنی هنوزم دوستش داری .......

بخوای همه تنهایی رو که به امید برگشت دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی

 اما

 حتی نتونی ........

 به چشماش نگاه کنی که بفهمه هنوزم با همه قلبت دوستش داری

 اما ببینی چشماش داد می زنه که دلش ماله یکی دیگس ....

 تمام روزهایی که تنها بودی





نوشته شده در سه شنبه 3 آبان 1390 ساعت 11:11 ق.ظ توسط lovelyscorpion |نظرات


قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فال حافظ